گاه‌نوشت‌های من

گاهی دل هوس نوشتن می‌کند

گاه‌نوشت‌های من

گاهی دل هوس نوشتن می‌کند

آخرین مطالب
  • ۹۴/۱۰/۰۴
    ۱۰
  • ۹۴/۱۰/۰۲
    ۹
  • ۹۴/۰۹/۲۸
    ۸
  • ۹۴/۰۹/۰۲
    ۷
  • ۹۴/۰۸/۲۹
    ۶
  • ۹۴/۰۸/۲۴
    ۵
  • ۹۴/۰۸/۲۴
    ۴
  • ۹۴/۰۸/۲۳
    ۳
  • ۹۴/۰۸/۲۳
    ۲
  • ۹۴/۰۸/۱۸
    ۱

۱۰

«آمریکا هیچ ...ی نمی‌تونه بخوره!»

داخل سوپری مشغول خرید بودم که فروشنده با یکی از مشتری‌ها در مورد آمریکا و قدرت حمله به ایرانش صحبت می‌کرد و هردو متفق‌القول بودند که آمریکا حداکثر می‌تواند ایران را تحریم اقتصادی کند؛ وگرنه در زمینه حمله به ایران، «آمریکا هیچ ...ی نمی‌تونه بخوره!»

خوشم آمده بود. به‌هرحال بعضی وقت‌ها ما که اسم «بچه‌مذهبی»، «بچه‌حزب‌اللهی»، «بچه‌بسیجی» و الخ پشت قباله‌مان چسبیده بعضی‌هایمان - از جمله خودم! - حتی در این زمینه هم دچار «عُجب» می‌شویم که لابد ماها از نسل انقلابی‌ها هستیم و حتی در این دوره و زمانه هم روح استکبارستیزی نهفته در انقلابمان را حفظ کرده‌ایم! اما خب، شنیدن چنین حرف‌هایی از زبان یک فروشنده و مشتری ساده - که ظاهرشان هم شاید خیلی در این فازها نباشد - خیلی از معادله‌های ذهنی را عوض می‌کند و این خوب است.

از سوپری که بیرون آمدم با لبخند داشتم جمله آن مشتری را تکرار می کردم:

«آمریکا هیچ ...ی نمی‌تونه بخوره!»

«آمریکا هیچ ...ی نمی‌تونه بخوره!»

به نظرم این جمله در حال حاضر سلیس‌ترین و بهترین ترجمه هست برای آن جمله امام رحمه‌الله‌علیه که فرمود: «آمریکا هیچ غلطی نمی‌تواند بکند.»

۹

این هم ممکن است که آدمی‌زاد زمانی به جایی برسد که ببیند باید یک تغییر اساسی در خودش ایجاد کند. مثلا زمان‌هایی که از بعضی چیزها خیلی خسته شده و معتقد است دیگر «شورش را درآورده». یک تصمیم جدی در زمانی کلیدی می‌تواند مقدمه‌ای باشد برای «هجرت». اخیرا نکته لطیفی را از زبان یکی از سخن‌وران شنیدم؛ می‌گفت آن «هجرت» که امر مقدسی است و می‌تواند مقدمه خیلی از پیشرفت‌ها باشد، لزوما به معنای هجرت مکانی و جغرافیایی نیست. انسان می‌تواند از رذیلت‌ها به فضیلت‌ها هجرت کند؛ از خوبی‌ها به بدی‌ها هجرت کند؛ از عادت‌های زشت به عادت‌های زیبا هجرت کند و الخ. حرف جالبی است و البته خیلی امیدوارکننده.

آدمی‌زاد ممکن است به جایی برسد که از وضع الان خودش خسته شده باشد. من به این وضعیت رسیده‌ام و دوست دارم «هجرت» کنم. هجرتی به معنای واقعی کلمه و برای رسیدن به وضعیتی به‌مراتب بهتر. برای خودم یک «چّله» گذاشته‌ام. هدف تعیین کرده‌ام و برای خودم جایزه و البته تنبیه‌های سخت در نظر گرفته‌ام. مقدمه «هجرت» سختی کشیدن است و دوست دارم آن را به جان بخرم.

شیرینی فراق کم از شور وصل نیست - گر عشق مقصد است خوشا لذت مسیر

۸

خیلی چیزها برای‌مان عادی شده. عجیب است؛ چگونه می‌توان تا این حد گناه کرد و اصلا اهمیتی برایش قائل نبود؟! وقتی فکر به گناه هم انسان را از هدف دور می‌کند، چطور می‌شود همین انسان - با این‌چنین مختصات متعالی‌یی - خیلی راحت گناه کند و چند دقیقه بعد فراموش کند؟ تو گویی انگار عطسه‌ای کرده و دستمالش را هم در سطل آشغال انداخته‌ است! آدمی با آن‌همه توانایی‌ها به جایی می‌رسد که با گناهانی که روزی برایش به معنای کلمه شرم‌آور بود، الان خیلی راحت و «ریلکس» برخورد می‌کند و این از ترسناک‌ترین قسمت‌های ماجراست. مثل مرگ با گاز دی‌اکسید‌کربن که در خواب کم‌کم انسان را می‌کشد.

۷

فردا آخرین روز از روضه‌خوانی خانه‌ی پدربزرگ است. به همین زودی ۱۲ روز گذشت و بعد از این‌که خیمه‌ی روضه‌خوانی پایین آورده شود، باز باید یک سال منتظر بمانم تا دوباره بساط پهن شود. یک سالی که معلوم نیست در آن چه اتفاقاتی برایم رخ دهند و اصلا زنده بمانم تا روضه‌خوانیِ سال بعد را ببینم یا نه. امروز یکی از روحانی‌ها در بالای منبر حرفی زد که خوب تلنگر می‌زد؛ حداقل برای من. مضمونش این بود که تا کی می‌خواهیم نانِ دین را بخوریم؟ وقت آن نرسیده که هیزم بشویم برای دین؟ تا وقتی که دین به ما نفع برساند، خیلی دین‌داریم اما وقتی قرار باشد دین‌داری اندک رنج و سوزشی برایمان داشته باشد، جا می‌زنیم. کی می‌خواهد وقتی برسد که خودمان را خرج دین کنیم و سودی به دین برسانیم...؟
قرار بود امشب عازم تهران باشم اما آخرِ مجلس امروز به فکرم زد ایمیلی به استاد بزنم و از او اجازه بگیرم تا کلاسش را غیبت کنم. خوشبختانه استاد موافقت کرد و می‌توانم فردا را هم باشم. دوست دارم فردا از اولین دقیقه‌ی روضه‌خوانی در مجلس حضور داشته باشم و نهایت تلاشم برای خدمت کردن به مهمانان امام حسین علیه‌السلام را بکنم. دوست دارم خودم را در محضر آقا ببینم که قطعا هم همین‌طور خواهد بود. و بعد با خدمت کردن خالصانه به مهمانان ایشان، اندک آبرویی برای خودم جمع کنم. فرصت مغتنمی است؛ نباید به این راحتی از دستش بدهم.

۶

صبح باز دزدگیر پراید قاط زده بود. دزدگیر را داخل جیب کت گذاشتم و در حالی که دمغ شده بودم پیاده راه افتادم تا به اول مراسم برسم. پدر و مادر زودتر رفته بودند. خدا را شکر کردم که پیکان را دیروز شسته بودم وگرنه مجبور می‌شدند صبحِ اولِ صبح پیاده به خانه‌ی پدربزرگِ خدابیامرز بروند. از خانه­‌ی ما تا خانه­‌ی پدربزرگ خیلی راه نیست؛ با پای پیاده تقریبا ده دقیقه­‌ای می­‌توان به آن­جا رسید. فکر کنم امسال ۵۰مین سال روضه­‌خوانی خانه­‌ی پدربزرگ باشد که همه ساله دهه­‌ی اول صفر برقرار بوده و هست. نزدیکی­‌های خانه­‌ی پدربزرگ که رسیدم ماشین­‌های زیادی را دیدم که سرتاسر خیابان پارک شده و صاحبانشان زیر خیمه‌ی روضه‌ی خانه‌ی پدربزرگ بودند. حسرتی خوردم به حال و روزی که پدربزرگ مرحوم فی­‌الحال در برزخ دارد؛ همین­‌طور مدام برایش ثواب و پاداش بسیار فرستاده می­‌شود. در حالی‌که نزدیک خانه‌ی پدربزرگ می‌شدم زیر زبان می­‌گفتم: «خوشا به حالت پدربزرگ که این باقیات‌­الصالحات را از خودت به جا گذاشتی؛ خوشا به حالت!»

واقعا مطمئنم پدربزرگ - هرجا که هست -  وضع خیلی خوبی دارد. خدا رحمتش کند...

۵

هم‌اتاقی‌ام چند روز پیش گفت عصبی هستی. عصبی نه به معنای آن‌جوری‌اش! به این معنا که زود ناراحت می‌شوم و برافروخته. استدلال او این بود که این به خاطر طبع سردی است که دارم. فکر که می‌کنم می‌بینم پر بیراه نگفته است. گاهی اوقات ناگهان به هم می‌ریزم. منظورم از به هم ریختن اصلا و ابدا این نیست که مثلا قاطی می‌کنم و زمین و زمان را به هم می‌‌دوزم! نه. منظور این است که مثلا یک اتفاق یا فکر ناخواسته - در اغلب اوقات - روی اعمال و رفتارم تأثیر می‌گذارد و باعث می‌شود هم در تعامل با خودم حس افسرده‌گی بگیرم و هم در تعامل با دیگران حس بی‌حوصله‌گی یا پرخاش‌گری. نمونه‌ی آخر این قضیه مثلا همین امشب بود که یکی از دوستان قدیمی به اتاق‌مان آمده بود.  چند دقیقه‌ای را تلفنی یک‌بار با خواهرم و دفعه‌ی بعد با برادرم صحبت کردم. صحبت‌هایی که مطرح شد، به همراه هجوم برخی افکار منفی و خسته‌گی، باعث شد آن حالت افسرده‌گی درونی خیلی سریع به من رو آورد. اصلا هم این قضیه هیچ ربطی به خواهر و برادرم نداشت. بندگان خدا چه تقصیری دارند؟! بلکه کاملا یک مسأله‌ی درونی بود. بعد هم که به اتاق برگشتم، با وجود صمیمیت فوق‌العاده با هم‌اتاقی‌ام و آن دوست قدیمی، انگار یک‌جورهایی می‌خواستم حالشان را بگیرم!

در این شکی ندارم که هر لحظه در حال امتحان پس دادنم. بدیِ قضیه فقط این‌جاست که در طول روز و اتفاقاتی که برایم پیش می‌آید، از این مسأله غفلت می‌کنم. وقتی برای توجه به این مسأله تمرین کرده و خودم را قوی کنم، در مواقعی مشابه امشب، این‌قدر سریع به افسرده‌گی و پرخاش‌گری مجال بروز نمی‌دهم و خودم را کنترل می‌کنم. آن هم نه صرفا برای خوش‌اخلاق و خنده‌رو بودن در این دنیا. بلکه برای یک‌ هدف بالاتر: خوب امتحان پس دادن و سربلند بیرون آمدن از این دنیا.

۴

نمی‌فهمم چرا اصرار دارم به برخی وبلاگ‌ها سر بزنم؛ از بعضی مسیرها بروم؛ بعضی آهنگ‌ها را گوش دهم و از این قبیل کارهایی که مرا یاد خاطرات و - احیانا - اشخاصی می‌اندازند که اوقاتم را - برای حتی لحظه‌ای - تلخ کنند و دلم را هوایی. هواییِ روزهایی که خودم را به خاطر آن‌ها بارها و بارها سرزنش کرده‌ام و به گمانم هیچ وقت کامل از یادم نروند. منطقی نیست که با این سر زدن‌ها و یادآوری‌های گاه و بی‌گاه، زنده‌گی را برای خودم تلخ کنم. اساسا دنیا و مافیها ارزش غصه خوردن را ندارند و باید با تمرین کردن به این نکته رسید. 

در درجه‌ی اول باید (باید!) وبلاگ‌هایی که می‌دانم نباید سر بزنم را برای همیشه بلاک کنم. خاطرات تلخ گذشته که بلاک شوند، زنده‌گی شیرین‌تر می‌شود.

۳

کم‌توفیق شده‌ام. این را به وفور حس می‌کنم. اصلا این که الان در شهر خودمان نیستم تا بتوانم در روضه‌خوانی خانه‌ی پدربزرگ مرحومم - که سابقه‌ای نزدیک به ۵۰ سال دارد - شرکت کنم، همین را نشان می‌دهد. چه نشانه‌ای از این بالاتر که در مورد رفتن به کربلا در اربعین هم هرروز شک و تردید به جانم می‌افتد؟ یادم می‌آید دهه‌ی اول محرم در دانشگاه امام صادق علیه‌السلام، وقتی حاج میثم در مورد حضورمان در کربلا در اربعین دعا می‌کرد، از ته دل آمین می‌گفتم. اما الان چه؟ این شک و تردید لعنتی به جانم افتاده است.

شک ندارم دچار کم‌توفیقی شده‌ام؛ و این از گناه نشأت می‌گیرد.

۲

یادم می‌آید سال پیش همین موقع‌ها بود که بعضی از رفقا کم‌کم بار و بندیلشان را می‌بستند و کارهایشان را می‌کردند تا آماده‌ی رفتن شوند. رفتن به کربلای امام حسین علیه‌السلام در روز اربعین. یادم می‌آید با این‌که دوست داشتم بروم، به دلیل فشرده‌گی درس‌ها و امتحان‌های پیش رو، خودم را از رفتن معاف کردم. جالب اما این‌جا بود که بعد از دو هفته که به خودم آمدم، دیدم اربعین تمام شده و در درس‌ها شاید یک وجب هم پیش نرفته‌ام! فکر کنم زود این قضیه را فراموش کردم، اما این روزها که نزدیک اربعین هستیم و دوباره بهانه‌های درسی می‌خواهند مانع رفتنم شوند، آن قضایا در ذهنم زنده شد.

نمی‌دانم چه سرّی در این داستان هست. هرچه که هست حس می‌کنم اگر بخواهم به بهانه‌های واهی این سفر را عقب بیندازم، خسر الدنیا و الآخره می‌شوم. نه فیض کربلا را می‌برم و نه آن‌طور که باید و شاید به کارهای دنیایی‌ام می‌رسم. تازه اگر هم امسال را به این بهانه بپیچانم که سال بعد می‌توانم چون درس‌هایم به این فشرده‌گی نیستند بروم، از کجا معلوم که سال بعد زنده باشم و کربلا نرفته بمیرم؟!

اللهم ارزقنی فی الدنیا زیارة الحسین و فی الآخره شفاعة الحسین علیه‌السلام

۱

روزهای سختی را می‌گذرانم. دوست دارم هر لحظه در نظر داشته باشم که مشغول امتحان پس دادنم. مطمئنم درستش هم همین است. خدا هر لحظه (هر لحظه!) در حال امتحان گرفتن از ماست و مهم این است که این را بفهمیم. دوست دارم بفهمم اما خیلی وقت‌ها حواسم پرت می‌شود به چیزهای الکی؛ به سختی‌های زیادی که گاهی اوقات فشارم می‌دهند و دهنم را آسفالت می‌کنند؛ به اتفاقات تلخی که در گذشته برایم افتاده است؛ به آینده مبهمی که دارم یا حتی به  آن خانم آرایش کرده خوش‌اندامی که امروز روبرویم نشسته بود و گاهی اوقات به من نگاه می‌کرد.

خیلی چیزها در طول روز حواسم را از آن چیز اصلی پرت می‌کنند. دوست دارم به آن‌جایی برسم که آن چیز اصلی، بقیه را پرت کند. مطمئنم در این‌صورت زندگی لذت‌بخشی را تجربه خواهم کرد.