گاه‌نوشت‌های من

گاهی دل هوس نوشتن می‌کند

گاه‌نوشت‌های من

گاهی دل هوس نوشتن می‌کند

آخرین مطالب
  • ۹۴/۱۰/۰۴
    ۱۰
  • ۹۴/۱۰/۰۲
    ۹
  • ۹۴/۰۹/۲۸
    ۸
  • ۹۴/۰۹/۰۲
    ۷
  • ۹۴/۰۸/۲۹
    ۶
  • ۹۴/۰۸/۲۴
    ۵
  • ۹۴/۰۸/۲۴
    ۴
  • ۹۴/۰۸/۲۳
    ۳
  • ۹۴/۰۸/۲۳
    ۲
  • ۹۴/۰۸/۱۸
    ۱

۶

صبح باز دزدگیر پراید قاط زده بود. دزدگیر را داخل جیب کت گذاشتم و در حالی که دمغ شده بودم پیاده راه افتادم تا به اول مراسم برسم. پدر و مادر زودتر رفته بودند. خدا را شکر کردم که پیکان را دیروز شسته بودم وگرنه مجبور می‌شدند صبحِ اولِ صبح پیاده به خانه‌ی پدربزرگِ خدابیامرز بروند. از خانه­‌ی ما تا خانه­‌ی پدربزرگ خیلی راه نیست؛ با پای پیاده تقریبا ده دقیقه­‌ای می­‌توان به آن­جا رسید. فکر کنم امسال ۵۰مین سال روضه­‌خوانی خانه­‌ی پدربزرگ باشد که همه ساله دهه­‌ی اول صفر برقرار بوده و هست. نزدیکی­‌های خانه­‌ی پدربزرگ که رسیدم ماشین­‌های زیادی را دیدم که سرتاسر خیابان پارک شده و صاحبانشان زیر خیمه‌ی روضه‌ی خانه‌ی پدربزرگ بودند. حسرتی خوردم به حال و روزی که پدربزرگ مرحوم فی­‌الحال در برزخ دارد؛ همین­‌طور مدام برایش ثواب و پاداش بسیار فرستاده می­‌شود. در حالی‌که نزدیک خانه‌ی پدربزرگ می‌شدم زیر زبان می­‌گفتم: «خوشا به حالت پدربزرگ که این باقیات‌­الصالحات را از خودت به جا گذاشتی؛ خوشا به حالت!»

واقعا مطمئنم پدربزرگ - هرجا که هست -  وضع خیلی خوبی دارد. خدا رحمتش کند...

  • ۹۴/۰۸/۲۹