گاه‌نوشت‌های من

گاهی دل هوس نوشتن می‌کند

گاه‌نوشت‌های من

گاهی دل هوس نوشتن می‌کند

آخرین مطالب
  • ۹۴/۱۰/۰۴
    ۱۰
  • ۹۴/۱۰/۰۲
    ۹
  • ۹۴/۰۹/۲۸
    ۸
  • ۹۴/۰۹/۰۲
    ۷
  • ۹۴/۰۸/۲۹
    ۶
  • ۹۴/۰۸/۲۴
    ۵
  • ۹۴/۰۸/۲۴
    ۴
  • ۹۴/۰۸/۲۳
    ۳
  • ۹۴/۰۸/۲۳
    ۲
  • ۹۴/۰۸/۱۸
    ۱

۷

فردا آخرین روز از روضه‌خوانی خانه‌ی پدربزرگ است. به همین زودی ۱۲ روز گذشت و بعد از این‌که خیمه‌ی روضه‌خوانی پایین آورده شود، باز باید یک سال منتظر بمانم تا دوباره بساط پهن شود. یک سالی که معلوم نیست در آن چه اتفاقاتی برایم رخ دهند و اصلا زنده بمانم تا روضه‌خوانیِ سال بعد را ببینم یا نه. امروز یکی از روحانی‌ها در بالای منبر حرفی زد که خوب تلنگر می‌زد؛ حداقل برای من. مضمونش این بود که تا کی می‌خواهیم نانِ دین را بخوریم؟ وقت آن نرسیده که هیزم بشویم برای دین؟ تا وقتی که دین به ما نفع برساند، خیلی دین‌داریم اما وقتی قرار باشد دین‌داری اندک رنج و سوزشی برایمان داشته باشد، جا می‌زنیم. کی می‌خواهد وقتی برسد که خودمان را خرج دین کنیم و سودی به دین برسانیم...؟
قرار بود امشب عازم تهران باشم اما آخرِ مجلس امروز به فکرم زد ایمیلی به استاد بزنم و از او اجازه بگیرم تا کلاسش را غیبت کنم. خوشبختانه استاد موافقت کرد و می‌توانم فردا را هم باشم. دوست دارم فردا از اولین دقیقه‌ی روضه‌خوانی در مجلس حضور داشته باشم و نهایت تلاشم برای خدمت کردن به مهمانان امام حسین علیه‌السلام را بکنم. دوست دارم خودم را در محضر آقا ببینم که قطعا هم همین‌طور خواهد بود. و بعد با خدمت کردن خالصانه به مهمانان ایشان، اندک آبرویی برای خودم جمع کنم. فرصت مغتنمی است؛ نباید به این راحتی از دستش بدهم.
  • ۹۴/۰۹/۰۲